
بیست وششم خرداد 1382
میهنم
وطنم ای همه خوبی
پر از عشق و صفا و مهربونی
میهن خوب و عزیزم
کشورم ای سرزمینم
همه فصلت رنگ عشقه
هر کدوم یه سرنوشته
پاییزات چه رنگارنگه
غروباش خیلی قشنگه
فصل سردت تو زمستون
پر برفه کشورمون
از بهارش چی بگم من
فصل عشق و فصل بارون
خورشید گرم تابستون
همه لم میدن تو ایوون
نبینم داغتو روزی
نگیرن شادیتو روزی
به پا یه وقت اسیر نشی تو
توی چنگ آدما غمین نشی تو
من برای تو میمونم
ای همه راحت جونم
باشی پاینده و راضی
کشورم تو بی نیازی
مبادا زخمی بشی تو
طعمه گرگا بشی تو
لحظه ای بی تو نمونم
ای عزیزم مهربونم
ای خدا حافظ او باش
دشمن دشمن او باش
یا حق![]()

بیست و چهارم خرداد 1382
غم یک لبخند
نگاش پر از صدا بود
سکوتش رنگ غم بود
خنده ای پر زغم بود
اشکاش چقدر قشنگ بود
قصه اش پر از درد بود
آهش چقدر سرد بود
حرفاش پر از راز بود
دلش پر از نیاز بود
غصه اش یکی دوتا نبود
غمش هزار هزار بود
تو خنده هاش بهار نبود
یک گل توی نگاش نبود
یا حق![]()
بیست وهشتم اردیبهشت سال1382
به مناسبت میلاد رسول اکرم صلوات الله سلام علیه
رسول آمد نبی امد
جهان یکباره غوغا شد
آمنه ام محمد شد
جهان یکباره زیباشد
کودکی فخر دو عالم شد
بانی دین محمد شد
همه پهنای گیتی نور شد
کودکی آمد رسول دین و دنیا شد
رسول حق شد آن کودک
سراپا ره شد آن کودک
شکوه عشق معنی شد
شراب عشق جاری شد
محمد یا رسول الله
شفاعت کن همه مارا
یا حق![]()
بیا بیا رها شویم
ز اشک و غم جدا شویم
بیا ترانه خوان شویم
آواز یک غزل شویم
بیا بیا روان شویم
در این مسیر گم شویم
بیا که یک نفس شویم
روح شویم یکی شویم
بیا که یک صدا شویم
از این قفس جدا شویم
بیا که یک زمان شویم
به لحظه ای جهان شویم
بیا که مرهم بشویم
درمان هردرد شویم
بیا که لبخند شویم
دشمن هر رنج شویم
بیا که افسانه شویم
قصه ای جانانه شویم
بیا که انسان بشویم
لایق بودن بشویم
یاحق![]()
چهاردهم اردیبهشت سال ۱۳۸۲
آن روز
یک صدایی از پس آن دورها
میتوانی بشنوی؟ دائما او میکند مارا صدا
این صدا هر لحظه پندم میدهد
روزهای ناتوانی را نشانم میدهد
آن صدا میگوید ای دختر ببین
عاقبت پیری بیاید تو نیابی راهی جز این
بهر فردایت کمی اندایشه کن
توشه ای بردار تقوا پیشه کن
عاقبت آن روز محشر میرسد
روز عدل و داد ومیزان میرسد
وا مصیبت بر من و ما و شما
گرنباشد توشه ای همراه ما
روسیاهان را به سویی میکشند
جمله این بیچارگان بر آتشند
رو سپیدان جملگی خندان و شاد
وای ازاین عمر شتابان همچو باد
دوازدهم اردیبهشت ماه سال 1382ساعت 11:15
شکوای دل
یک شکایت دارد این دل ای خدا
حاجتی دارد خدایا این گدا
غرقه خونابه است این دل خدا
طالب جودت شد است این بی نوا
جز به یادت دل نیاساید دمی
چز به عشقت دل ندارد همدمی
بار دیگر از کرم لطفی بکن
مرهمی بگذار درمانی بکن
صحبت امروز نیست این آه هرروز من است
این عشق جانسوز من است این روح پر سوز من است
جز به درگاهت ندارم راه دیگر ای خدا
ای همه جود و کرم ای رهنما
خودبگفتی هر چه خواهیم از تو خواهیم ای خدا
بشنو این آه دلم پس ای خدا
یا حق![]()
هفتم فروردین ماه سال 1382
سرگردان
قسم به لطف ایزدی
به عشق حیدرم علی
قسم به عشق سرمدی
به صبر دختر علی
قسم به خون پاک او
حسین و همرهان او
قسم به دختر رسول
که شد ز جور دهر ملول
قسم به هر چه هست ونیست
که دیگرم طاقتی نیست
حیران و سرگردان شدم
بی طا قت و نالان شدم![]()
شرمنده ام ای رب من
ای مامن و ماوای من
هر لحظه ام صد لحظه شد
دیگر نفسها ناله شد
ای رب من ای اخرین ای اولین
فاشم بگو گر بوده است رازی در این![]()
یا حق![]()
چهارشنبه ششم فروردین سال 1382
مرحبا ای قلب عاشق
قلب من ازدولت عشقم خبرها میدهد
نغمه شادی از طنین این نفسها میدهد
مرحبا ای قلب عاشق مرحبا
مرحبا ای عشق صادق مرحبا
عاقبت جانم شنید این مژده را
مژده وصل وسرور و عشق را
این ندا برخاست از اصل وجود
روح وعشقم هردوتن سر برسجود
این صدا و این ندا و اینهمه سوز و گداز
مرحبا ای عاشق دیرین در این میدان بتاز
در سکوت شب شنیدم این ندا
بار الها بارالها ای خدا
اینهمه شورو شعف یکجا شدند
عاقبت و اشک ودلم شیدا شدند
یک ندایی از دلم برخواسته
مژده ای دل این غبار از روی دل برخاسته
این قلم لرزان شد ازبوی وصال
دفترم آتش گرفت از این همه عشق ووصا ل
ای خدا ای خالق این عشق ناب
گوبه من اینها همه حق است نه خواب
بسکه اندیشیده ام آتش گرفت این جان من
قلب پر غوغای من این جان پر شیدای من
بارالها بار الها بارالها
چشم پوشی کن از گناهم از خطاها
یا حق![]()

دوشنبه 29 دیماه 1376
بارالها شرمسارم....![]()
![]()
![]()
بار الها شب قدر آمد و قدرش نفهمیدیم
خداوندا شب وصل و شب هجران بیامد
خداوندا شب قرآن بیامد ![]()
شب معراج آن حیدر بیامد![]()
خدایا به حق آیه های آسمانی
به حق سوره های جاودانی
به حق لطفت ای باریتعالی
به حق جودت ای خالق جانها
به حق قطره های خون حیدر
به حق ناله های ام اطهر![]()
به حق جمله فزت به رب
به حق پاکی آن پهلو شکسته
به حق کلبه پر حزن زهرا![]()
به حق آن دل پرسوز کبری
خداوندا سر پا من نیازم
خدایا پر از آه و پر از سوز و گدازم
خداوندا ببخشا این گناهم آن گناهم![]()
خداوندا خدایا شرمسارم شرمسارم![]()
یا حق

فروردین ۱۳۷۱
موضوع انشا --- ای کاش!!![]()
ای کاش در قلمرو و جودم فرمانروای مقتدری بودم ای کاش میتوانستم سرکشان پرغوغای درون را به اسارت کشم ای کاش میتوانستم ناله دل را ترجمه کنم و سکوت خسته دل را به فریادی مبدل کنم ای کاش میتوانستم دست دوستی باقلبم
بفشارم که سالهاست با اوسخن نگفته ام ای کاش میتوانستم به شکوای قلب وفریادهای درونم گوش سپارم و ضمیرم را بانسیم ایمان طراوت بخشم و باعطر گلها آن را مزین کنم ای کاش میتوانستم دروازهای درونم را با پتکهای آهنین بگشایم و قدم در راهی بگذارم که به بیکرانها می انجامد وبه دریای پر تلاطم عشق منتهی میشود ای کاش افسار وجود میتوانستم بر دست گیرم ای کاش نغمه خوان کوی دوست بودم ای کاش چون ماهی آزاد ورها برروی موجهای دریای ابدیت شناور میشدم ای کاش بر سنگفرش دیار دوست قدم میزدم و دل به شنیدم ترانه های خوش پرندگان این سرزمین میسپردم ای کاش عطر گلهای باغ خوبیها مشامم را نوازش میداد و آب زلال چشمه پا کیها وجودم را لبریز از لذت می نمود ومرا برای همیشه سیراب میکرد ای کاش میتوانستم بر سرزمین اهریمن بتازم و بر قله رفیع عشق خیمه زنم ای کاش کاتب رازهای عشق بودم ای کاش برده تسلیم دوست بودم تسلیم تسلیم
... بی آنکه احساس رنجی کنم ای کاش میتوانستم درون را به تصویر کشم و نهادم رو چون قاب عکسی جلوی دیدگان بگذارم و با او سخن از او بگویم ای کاش فریادم در وجودم خاموش نمیشد و نهیب برا آن برهم زننده تمام پاکیهاو رازهای زیبای زندگی میزدم میجنگیدم و میجنگیدم تا آن را از وجودم بیرون اندازم ای کاش راز استواری کوه را می دانستم ای کاش میتوانستم دفتر پر رمز و راز محبت باران را بگشایم و چون اقیانوس بیکران میبودم ای کاش میتوانستم از شبنم زیباییها بنوشم و سدی که روبروی من برافراشته اند را درهم شکنم و ازتمام آبهای پشت آن بگذرم و به آن سوی رسم ای کاش نام مرا نیز بر سردر دیار او مینوشتند و ای کاش درهمان دیار زاده میشدم ای کاش آدم از آن سرزمین رانده نمیشد ای کاش مرا نیز در دسته هابیلیان می پذیرفتند ای کاش میتوانستم چون او باشم ای کاش در او غرق میشدم بی آنکه تلاشی برای نجات خویش کنم به انتهای اقیانوس میرفتم و چقدر زیبا میشد آن روز .. ای کاش تمام این آرزوها چهره حقیقت به خود میگرفت و من آن را درقالب رویایی زیبا بیان نمیکردم ای کاش دستهای عنایات او دست مرا میگرفت و به اوج میبرد ای کاش ای کاش............
![]()

